تبليغاتX
روح ربا
  •  تقدیم به پدرم... : آنچه بر ما گذشت... 
    سلام بابا...

    وقتی به دنیا اومدم نمی دونم پای تختخوابم بودی یا نه؟نمی دونم چه کسی؟کجا؟کجای جبهه های حق علیه باطل بهت خبر داد که پسرت به دنیا اومده و یادم هم نیست که اولین نگاهت چطور به چشمای من دوخته شد.نمی دونم چند روز اجازه داشتی بمونی روی سر تک پسرت و نگاهش کنی.به هر حال هدف بزرگتر از اینها بود.هدف دفاع از اسلام و انقلاب بود.هدف اطاعت از امام بود.خیلی چیزا رو یادم نمی آد.اما یادمه هیچوقت نبودی.جبهه و جبهه و جبهه...حسرت می خوردم که بچه های مردم همیشه پیش باباهاشون بودند و ما فقط خدا رو داشتیم و مامان که همیشه خدا چشماش خیس بود.الهی دورت بگردم مامان.بابا بزرگ بهمون می رسید.خاله ها.مادر بزرگ که خدا نور به قبرش بباره...خیلی چیزا امنیتمون رو تهدید می کرد.تو نبودی و چند بار دزد به خونمون زد.تو نبودی و کسی از روی پشت بوم اومد و از نورگیر تو خونه مون سرک کشید و خاله نسترن جیغ زد.تو نبودی و ما بزرگ شدیم.تو نبودی و ما قد کشیدیم.تو نبودی و ما بهت افتخار کردیم.تو نبودی و توی "مرصاد" گمت کردیم.تو نبودی و بیش از ۸ سال ما بی بابا بودیم.تازه کلاس دوم دبستان بودیم و یک روز آمدی.نه مثل همیشه.نه ۲۴ ساعت یا ۴۸ ساعت...بیشتر موندی و گفتی جنگ تموم شده.نمی دونم این موضوع "جام زهر" چی بود اما زهر جنگ سال ها تو تن تو یکی مونده بود و هنوز هم گاهی زخمیت می کنه.دلخوش بودیم به اینکه داریمت.به اینکه کنارمونی.به اینکه اگر چه جنگ نمک گیرت کرده و تو جانباز میهن بودی،اگرچه سر دردهای عصبی و حاصل موج انفجارت، بالا آوردن های نصف شبت، داد زدن هات که می گفتی انگار تموم بدنتو داری بالا می آری...اگرچه بابای ما زجر می کشید اما کنارمون بود.داشتیمش.حسش می کردیم.از وجودش احساس غرور می کردیم.بوش توی خونمون می اومد.آخه بابا شما بوی خاص خودت رو داری.بویی که فقط بچه هات حسش می کنن...ما دلخوش بودیم به داشتن تو و هستیم...خدا بهت تا جهان هست عمر با عزت بده.بابا ما در کنار تو هم رشد کردیم.بچه جنگ شدیم.بچه انقلاب شدیم.بچه وطن شدیم.با معیارهایی که تو درسشو به ما دادی.بابا ما با اشکای مامان بزرگ شدیم.اشکایی که اگر رو گونه های سنگ فرود می اومد مسلمون می شد.وطن دوست می شد.آدم می شد.ما شدیم و اونقدر بزرگ شدیم که زن گرفتیم.مستقل شدیم.سعی کردیم نسخه کوچیک شما بشیم که ما کجا و شما کجا...اما اومدیم.تا اینجا اومدیم...

    بابا...شاید هیچکس جز بچه های نسل ما نفهمه که آژیر قرمز یعنی چه؟شاید هیچکس جز بچه های استان های مرزی...جز ما بچه های "کرمانشاه" یادمون نباشه که وقتی صدای انفجار تو زاگرس بپیچه باید هم تا ۲۶ سالگی گاه گاهی گوشت سوت بکشه...شاید هیچکس جز ما اینقدر به باروت نزدیک نباشه که شعله ور بشه...شاید هیچکس جز ما در عزای وطنش اینقدر تیره پوش نشده باشه که این تیره پوشی تو خونش بره و ۲۰ سال بعد بگن بچه های اون خطه افسردگی حاصل از جنگ دارند...شاید هیچکس جز نسل ما آدرس های پستیشو با کوچه هایی که نام "شهیدا" رو یدک می کشن مزین نکرده باشه...بابا...هیچکس جز "ما"،"ما" نیست...

    بابا علی...همه این ها رو گفتم که بگم این روزها خیلی بیشتر دلم برات تنگ میشه.میسوزه.این روزا گاهی به یاد آنچه بر ما و تو گذشته بغض می کنم...گاهی گریه می کنم.این روزا سرگشته ام بابا...بابا پیش خودم میگم اگر مایی که با اعتقادات شما بزرگ شدیم به این درجه از نا امیدی رسیدیم شما بچه های انقلاب و جنگ چه می کشید؟پیش خودم می گم اگر ما نسل سوخته ایم شما الان باید خاکستر همه اونچه براتون مقدس بوده رو به باد داده باشید...بابا...نمیدانم حرفم رو می فهمی یانه؟ولی ما خیلی خرابیم...خرابو وبی رمق...همه اون چیزی که بهش باور داشتیم پیش چشمامون آب شده...همه اون عزتی که بهش میبالیدیم...همه اون شرفی که براش جون می دادیم.همه اون عظمتی که از جنگ داشتیم...همشو دادیم...به باد هم دادیم.دادیم تا ببره گمش کنه...دادیم تا باور کنیم سیبی که بالا میندازی هزار تا چرخ میخوره که بیاد زمین...دادیم تا باور کنیم دوری ما از پدرامون دردی از این مملکت دوا نکرده.دادیم تا باور کنیم خون شهیدامون...الله کبر...چی بگم بابا؟ این روزا همه چیز بهمون میبندن...خیلی نسبت ها که لایق خودشونه...بابا دق میارم اگه نگم این روزا کسایی جانماز آب میکشن و برای ما تعیین تکلیف می کنن و بهمون از جنگ میگن که آغوش گرم همسر و بچه هاشون رو یه لحظه رها نکردن.بابا این روزا کسایی خودشون رو همرزم ما نشون میدن که حتی خاطره ای از جنگ ندارند...چه برسه به اینکه مثل ما...آره...مثل ما با پوست و خون درکش کرده باشند...بابا اینا کین؟اگه ما نسل خون و آتشیم...اگر تویی کسی که اره جنگ تو بدنت گیر کرده و نه راه پس داری و نه راه پیش ...پس اینا از کجا اومدن؟چی میگن؟چی میخوان؟انقلابو و جنگی که اینا میگن... امامی که اینا تعریف میکنن چقدر با اون چیزایی که ما بلدیم فرق داره؟یا ما اینقدر سرمون تو لاکمون بوده که این همه تغییر رو نفهمیدیم و یا باید باور کنیم شکست خوردیم...بابا چند تا از دوستای من دیگه نماز نمیخونن...بچه های دو تا از همکارامم همینطور...من نمیفهمم چرا؟شاید شما بفهمی...

    سرتو درد آوردم...روزت شده بود.گفتم باهات درد دل کنم...امروز یکم سوختم...به مرگ خودت کاری به گرایش سیاسی کسی ندارم.امروز پا به پای زنای زندانیای دربند یاد مامان افتادم و گریه کردم...پا به پای بچه هاشون یاد خودمون افتادم و گریه کردم...دلم برای خیلیا سوخت...خیلیا که فکر میکردن انقلابین و الان تو زندانن...خیلی ها که فکر می کردند جنگ تمام شده و باباهاشون همیشه کنارشون میمونند...خیلیا که مثل من الان تو شوکند...خیلیا که کم اوردند...دلم برای هممون سوخت...

    حالا هم یکم سبک شدم...از راه دور دستتو میبوسم...پاتم میبوسم...تو قهرمان همه مایی...قهرمان جنگ ما...قهرمان انقلاب ما...قهرمان همه چیزهایی که در ذهن ما حک شده و میخوان از نو تعریفش کنند اما نمیشه...چون ما با تئوری ها سروکار نداریم...ما بال های آرزوهامون سوخته تا به اینجا رسیدیم...ما بچه های شماییم...

    بابا علی...روزت مبارک...

    + نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:11  توسط محمدمهدی نقی پور   | 
  •  عادت مي‌كنيم ... 

    "نمی دانم چه می خواهم بگویم
    زبانم در دهان باز بسته است

    در تنگ قفس باز است و افسوس
    که بال مرغ آوازم شکسته است"     " سايه"

    خبري هم نيست.عادت مي‌كنيم.قرار هم نبود خبري باشد.اما اين بي حالي نمي‌دانم مال چيست؟اين بي‌قراري مثل شب امتحان...نگاه‌هاي پشت سر هم من و همسرم در خلوت شبانه به هم و فيلم‌ها و سريال‌هايي كه برخلاف روال چند ساله همه‌شان را مو به مو ميبينم تا اصلا به هيچ چيز فكر نكنم.به هيچ كس.پايان نامه‌اي كه سه هفته است رهايش كرده‌ام به امان خود خدا و تازه ديشب دوباره نشستمو "شفيعي كدكني" خواندم و چه لذتي داشت شناور شدن در شعر.اما نمي‌شود.به هر حال يك چيزهايي ديده‌ايم و يك چيزهايي شنيده‌ايم كه گران آمده بر اعتقاداتمان.بر معيارهايي كه پدرانمان بر اساسش انقلاب و راه انقلاب را به ما نسل سومي‌ها نشان دادند.يه جورهايي آگاهي هايي كسب كرده‌ايم كه تا پيش از اين نداشته‌ايم.نگاهمان به آدم‌ها و اطرافمان را بر خلاف تصور گذشته دوباره از نو بازنگري كرده‌ايم و به جاي كليشه كردن حرف‌هاي نسل قبل، براي خودمان حرف هايي داريم.حرف‌هايي كه خيلي هم جدي است.هرچند براي كسي اهميتي نداشته باشد.به هر حال ۲۶ سالگي شايد براي بلوغ سياسي زمان بدي نباشد.به هر حال مثل فيلم‌هاي گاه صحنه‌دار دوران نوجواني كه مژده‌هاي بلوغ را به جسم مي‌دهد؛فيلم‌هاي اين روزها تكاني به روحمان داده است.من درك نمي كنم.اگر ما حرف‌هايمان را در خانه‌هايمان، در رسانه‌هايمان، در مهماني‌هايمان نزنيم پس كجا بايد بزنيم؟ما همه چيز روي دلمان مي‌ماند و بغض مي‌شود.بغض كالي كه نمي‌دانم بايد از خدا بخواهيم زودتر برسد تا كال بماند؟بگذريم.غزلي بخوانيد.اميد كه لذت ببريد.نظراتتان راه‌گشاست...

    مرا ببر به مسير ستاره‌هاي شمالي
    به روزهاي تلاطم میان سال جلالی

    ببر مرا به سرآغاز خواب‌های پریشان
    که باز هم زده گرگی به گله‌های حوالی

    چه مانده است برای پرنده‌های مهاجر
    نه حس خلسه محضی،نه پر کشیدن و بالی

    "ندا"ی مرده این انعکاس بی درو پیکر
    امان نداد گلوله که با سفیر بنالی

    خدا همیشه پر است از ترانه های نگفته
    پر از نگاه دو چشمت به حجم صفحه خالی

    عجیب بود، عجیب است: در سکوت قناری
    دوباره لکه سرخی نشسته بر گل قالی

    چه قهوه ها که به قصد علاج واقعه خوردیم
    گرفته اند قجروار فال‌های خیالی

    اگر چه جنگ گذشته،به فرض دشمن فرضي
    دوباره نعش شهيد است روي دست اهالي

    --------

    ضمایم هفتگی وبلاگ به روز شد...

    و سخن آخر با "بلاگفا": بس کن.یا مشکلات فنی ات را حل کن ...یا ما می رویم.همین

     

    + نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 9:41  توسط محمدمهدی نقی پور   | 
    © ROOH ROBA    &    Template By GREEN APPLE