-
می خواهم بنویسم...خارش ِ نوشتن مثل کرمی است که به جانم افتاده و چند ماه است تمام تنم مور مور می شود...غزل هایم درگیر اتفاق بودند ولی فرصتی برای وقوع نمی یابند و من مانده ام و تک بیت هایی که پراکندگیشان در پراکندگی و اغتشاش افکارم ، سالادی از کلمه و ریتم و سکوت را ساخته است...
-
توی این دو سه ماه که غزلی نگفته ام بارها با خودم عهد کرده ام که بنشینم و کاغذی روی میز و خودکاری در دست نگفته های قریب الوقوع این ذهن مغشوش را با ماورایی ِ چشمهای شما تقسیم کنم...اما ، هر بار که تلاش کردم صدایی بود که به کوه خورد و پژواکش شاید تنها برای چند لحظه آرامم کرد...نشد که نشد...
-
شاید شنیده اید شاعران و نویسندگان آدمهای عجیب و غریبی هستند و شاید این را هم شنیده اید که قبل از « ما » شدنشان بهتر از بعد از آن می نویسند...البته ، یک مسائلی هم هست به نام « آنیما » و « آنیموس » که در ناخودآگاهی ِ این بندگان خدا کولاکی می کند...و برای من هم قبل از یافتن
این شعر مجسم ، این مصداق حرکت جوهری ، این لبخند همیشه رقصنده ، این خورشید همیشه تابان و اگر خیلی ادیبانه و عاشقانه به آن نگاه نکنیم ، قبل از یافتن این
زن- که طبق قوانین الهی و شعور پنهان طبیعت در مسیر زندگی یک مرد قرار گرفت و الهه ی همه ی شعرهایش شد...- جنبش پنهان و نهفته ای بود در مویرگ های غزل هایم که به نوشتن وادارم می کرد...(اگر جمله را نفهمیدید چند بار بخوانید...به سبک زیاده گویی های نثر پیش از قائم مقام جمله طولانی و پر حاشیه است...خودم چند بار خواندم تا فهمیدم چه نوشته ام...)...اما حالا همین هر لحظه کنار او بودن و وجودش را حس کردن٬ مرا از نوشتن انداخته است...
-
زندگی واقعی چیزی جدا از شعرهای من نبود...یعنی شعرهای من وجه مشترک واقعیت و احساس بود که در کلماتی وزن دار به هم گره خورده بود...اما ، شاید این روزها زندگی روی دیگری را به من نشان داده و شاید هم من دارم طور ِ دیگری به آن نگاه می کنم...هر چه که هست دیگر نه تیر و قلب ِ روی دیوارهای خیابان ها مصراع شاعرانه می شود و نه دو یاکریمی که روی سیم چراغ برق نشسته اند...یا دعوای زوجی که همه ی عشقشان را در واژه های « کثافت » ، « آشغال » و « عوضی » بسته بندی کردند و به هم دادند...و چشمهای من و چندین نفر دیگر شاهد این منظره ی زیبا(!) بود...ولی شعر نشد...شاید به این خاطر که این روزها اینقدر دل مشغولی هایم زیاد است که اگر خیلی مرد باشم خودم را شعر می کنم...فرصت فکر کردن به دیگران را ندارم...اینها رنج هایی است که صدقه سر زندگی جدید من است...اما ، سگش شرف دارد به زمان بی او...به یأس های فلسفی و زندگی بی هدف مجردی...ما که ناراضی نیستیم ، چشم حسود کر و گوش حسود کور حواسمان کاملا سر جایش هست...و خیلی هم خوب می دانیم که چرا زیدان با کلّه توی شکم ماتراتزی زد!... یا چرا مملکت اینقدر عدالت محور و معنویت مدار شده! و ما هم داریم از این عدالت استفاده می کنیم...فقط رویمان نمیشود به آنهایی که دارند بگوییم یک ذره هم به آنهایی که ندارند بدهید...تا آن یک ذره کسری عدالت هم جبران شود...کار هم که بحمدالله زیاد است ، عین مور و ملخ کارگر افغانی دور میدان ها نشسته...این روزها هم کم مانده من و رفقایم از شدت زیادی کار به پیتزا فروشی ها پناه ببریم و بگوییم : آقا ! برای سه عدد جوان متأهل فارغ التحصیل از لیسانس که تازه فوق لیسانس هم دارند قبول می شوند به عنوان گارسن احتیاج دارید یا نه!؟ ... البته کارهای دیگری هم هست ، از کارت پخش کن بگیر تا رزرویشن آژانس از شب تا صبح ، تایپ برای موسسات مختلف ، کار در فروشگاه های فروش لباس زیر زنانه ، پاک کردن پله های ساختمان و ... ولی ، هنوز مانده ام این کارها با شأن اجتماعی یک لیسانس بالفعل و یک فوق لیسانس بالقوه خوانایی دارد یا نه؟! ... و اگر پول درآوردن در قاچاق سوخت و دارو و مواد مخدر و مشروب و هزار کوفت و زهرمار دیگر خلاصه می شود پس ما چرا رفتیم درس خواندیم؟ ... چرا پدرانمان انقلاب کردند ؟ ... و ما هنوز هم داریم از آن دفاع می کنیم...و هر کسی می گوید بالای چشم جمهوری اسلامی ابرو ، خود ِ من یکی با مشت توی دهانش می زنم... ولی خب سوال است دیگر...به ذهنمان آمده ، نمی توانیم نگوییمش! ...
-
نخواستم اینقدر زیاد حرف بزنم ، تقصیر عیال بود...فرمودند آپ دیت بفرمایید...دندمان نرم زن گرفته ایم دیگر...ارباب ماست...گوش می دهیم...گور پدر آن کسی هم که به ما بگوید زی زی گولو! ... از همه ی این پراکنده گویی ها که بگذریم افکار فلسفی جدیدی نیز پیدا کرده ایم...پس از اینکه یک برنامه ی علمی را دیدیم که می گفت اگر گوش انسان صدای مورچه ها را می شنید از شدت و بلندی این صدا مغز منفجر می شد هر مورچه ای که می بینیم سرش داد می زنیم ( منظور همه ی ضمایر جمع خودم هستم اما از آنجایی که یک کمی حرفهای گنده تر از دهانم زده ام احساس خان های دوره ی رضاشاه را پیدا کرده ام ! من نمی توانم به خودم ما نگویم! بگذریم...)و از زمانی که فهمیده ایم مارمولک ها سیانور دارند خوشمان می آید آب یکیشان را در آب میوه گیری بگیریم و بدهیم یکی از این هم خانه ای های عزیزمان که علیرغم داشتن کار و زن تا ساعت ۱۰ صبح صدای خُرخُرش می آید بخورد! و بعد کف کردن دهانش را نگاه کنیم عین این فیلم های آمریکایی پشتمان را به او بکنیم و سیگاری بکشیم...چه می دانیم ، شاید هم به زودی آب میوه گیری های بزرگ شهر تهران معجونش را بیاورند و به قیمت لیوانی دو میلیون تومان به خانم هایی که همسرانشان این خصیصه را دارند بفروشند! و این کالا نایاب ترین جنس کشور ما شود...البته شاید هم کل این قضایا به میزان کار مفید مردهای ایرانی در ادارات هم مربوط باشد... ... خودم می دانم ، خیلی چرت و پرت گفتم ، اصلا هم فلسفی نبود ... به هیچ کسی هم مربوط نیست که فلسفی نبود! ... حداقلش این است که هم خانه ای عزیزمان تا صبح کتابهای فلسفی می خواند...خدا خیرش بدهد ، از صدقه سر او دو هزار باری نام کانت را شنیده ایم! ... سیبیل های نیچه را هم دیده ایم...اصلا هم نمی خواهیم با شلاق سراغ زنمان برویم...تا آنجای نیچه بسوزد! ... و دیگر به زنها توهین نکند...و هیچ کدام از فمنیست ها هم کتاب « چنین گفت زرتشت » را نخواند...
-
نکته ی دیگری را هم بگویم ، از وقتی به این خانه ی جدید آمده ایم ، از آنجایی که مردم ما خیلی مومن و نماز خوان هستند بیش از ۱۰ جهت را به عنوان قبله به ما معرفی کرده اند! ... و ما هم نهایتا بر اساس مکان راه آهن و موقعیت خورشید مسیر ۱۱هُم را قبله قرار دادیم! ... انشاالله خداوند به همه ی این ملت شریف راه راست را نشان دهد...
-
متأسفانه به علت زیادی مهمان ها و کمبود جا علی الحساب هیچ کدامتان را عقد دعوت نمی کنم!...باشد که شما هم ما را عقدتان دعوت نکنید!...البته ، تا عروسی خدا کریم است...کریمی خدا هم به شما ربطی ندارد!...هر کدامتان هم ناراحت شدید یک پارچ آب یخ عجالتا روی سرتان بریزید و بعد که ما را هم در عقدتان دعوت نکردید حسابی خنک خواهید شد ، مثل بعضی ها که همین کار را با ما کردند!...انشاالله خداوند به همه ی شما عقل و به بنده هم با این همه عقلی که در سطور بالا مشاهده فرمودید پول عنایت فرماید : ان الله مع الصابرین ...
-
برای یادداشت اول کافیست...گفتیم کمی طولانی شود تا حسابی وبلاگمان آب بندی شود...مثل قدیم ها که پیکان می خریدند و هم مشهد می رفتند و هم ماشینشان آب بندی می شد...سعی می کنم تفکرات عمیقم را در تمامی پست های بعدی منعکس کنم...و هر کسی که شک دارد من حالم خوب است یا نه ، می تواند برای سلامتی خودش و خانواده اش به دکتر مراجعه فرماید...و اگر هم شکش برطرف نشد با موبایل ما یک تماسی بگیرد ( البته آنهایی که شماره ندارند و کل جمعیت اناثی که شماره دارند و ندارند از این امر معذورند ) تابرای سلامتی شان همان پشت تلفن ، صلواتی محمدی پسند ختم کنیم و وقتی در خیابان دیدیمشان برایشان ژانگولر در بیاوریم...باشد که رستگار شوند...
و لعن الله علی کل منحرفون الاجتماع من الزن الخیابانی الی مرد البیابانی و علی رجل قال به علی دایی : هل انت در تیم ملی می مانی ؟
پایان پست اول
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 17:23 توسط محمدمهدی نقی پور
|