از من نخواه نشنومت...از من نخواه تکثیرت نکنم...صدایت ،آرامش نهفته ای دارد که ابرها را به رستاخیز دوباره می خواند...نگاهت،تلاقی دیدار با آینه است...خود را در آن می بینم...بی آنکه احساس غربت کنم...
از من نخواه صدای فریادت را نشنوم...نخواه نبینمت...نخواه اشک هایم را پاک کنم...نخواه بمیرم...
پیش از تو هیچ ستاره ای را به سوگ ننشسته بودم...تصویرت،معصومانه ترین واکنش به تیره ترین روز زمین بود...تصویرت با همه سکوتش بلند ترین فریادی بود که شنیده بودمش...بلندترین ندایی که صدایم می زد...نخواه نبینمت...نخواه نشنومت...
"قانا" صدای فریاد ملتی بود که گلوله را با خون پاسخ می دهند...نماد استقامت مردمی که تنها سرزمین خودشان را میخواهند...و کودکانی که زنده نماندند تا زندگی کنند...
نخواه نبینمت...وقتی نگاه بی جانت به اشک های مادرت پاسخی نمیدهد...وقتی شیر در پستان های مادرت می خشکد...انگار واقعا می خواهند نسلتان را منقرض کنند...
مرگ حق است...اما دلم می سوزد...وقتی با موشکی می میری که کودکان اسرائیلی روی آن یادگاری نوشته اند...
کودکان صلح این روزها پیک مرگند...
خدا دوباره باغ های زیتونتان را آباد کند...خدا دوباره بر صفحه تاریخ بنویسدتان...خدا دوباره رحم کند بر شما...خدا به مادرت صبر دهد کودک بی گناه...
حتی اگر کور شوم...
حتی اگر هیچ حقیقتی را نبینم...
آتش نهفته در نگاهت آنقدر جگرم را سوزانده که وقتی از خواب بیدار می شوم بوی باروت می دهم...
بوی خون...
بوی حماسه...
نفس بکش...
نفس بکش...
نفس بکش...
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:1 توسط محمدمهدی نقی پور
|