تبليغاتX
روح ربا
  •  به نام تو... 
    روز تولد تو آغاز شکفتن عشق در کوچه های زمین بود...

    تو که آمدی شمعدانی ها به خورشید سلام دادند و شکوفه ها در تبسم جاری باران و نسیم آواز خواندند...

    شروع عاشقانه های زمین،شکفتن تو در باغ بی کسی آبشارها بود...

    تو طلوع ماورایی مهتاب ، بر رنگین کمان ابرهای نیمه شبی...

    بارانی،که تازه می کنی حیات را در باورم...

    رودی،که جاری می شوی در تمام دقایق بی سامانیم...

    شراب هزار ساله ای،که مستم می کنی تا فشار ساعت های زندگی را حس نکنم...

    خود خورشیدی که باور دقیقه ها غروبی برایت متصور نیست...

    هر روز صبح،آغاز که می شوی،شریان عظیم هستی از لالایی نگاهت بر تمام وجودم ساری می شود...

    هر شب وقتی می خواهی بخوابی،نفس...نفس...نفس...،حالا پرواز...،خوابهایم هم بوی تو را دارند بانو جان...

    چه بگویم از تو که قسمت ابدی و ازلی منی و بزرگتر از تمام توانایی درک من...

    با تو آغاز دقایقم و پایان روزهایم رنگ جنون دارند...

    بی تاب توام...همانطور که بی تاب خورشید...

    دوستت دارم...

    تولدت مبارک

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 8:0  توسط محمدمهدی نقی پور   | 
  •  نشد که ننویسم! 

     

    با اجازه ی صاحب خانه ی عزیزم!

    :

     

    تا کی به روی خودم نیاورم که روزی دستهایم با رنگ خودکارهایم عجین بودند و حالا یک کلمه که می نویسم انگشتاهایم آهنگ درد سر می دهند؟! تا کی به روی خودم نیاورم که غزلهایم از برگهای دفترم بیشتر شده بودند و نثرهایم از قامت کاغذ بیرون زده؟ تا کی به روی خودم نیاورم که آنقدر در روزمرگی حل شده ام که یادم رفت یک زمانی دلم می خواست عارفی باشم و عاشقی ؟ که حالا فقط انگار عشق برایم مانده و دیگر هیچ؟! تا کی به روی خودم نیاورم که قرارمان بود وقتی که خدا کنار هم بودنمان را خواست شبها روی تخت ِ توی حیاطمان بنشینیم و چند بیت مثنوی و چند غزل حافظ نوش جان کنیم؟

    اصلا انگار نمی خواهم به روی خودم بیاورم که همین شعر بود که دست و پای شکسته ی دل ما را به هم بند زد؟ همین کلمات معجزه آفرین بودند که تقدس زندگی مشترک را به ما هدیه کردند...

    روزهایمان می گذرد...شبهایمان طی می شود...شوق داریم...عشق داریم...همدیگر را آنقدر می خواهیم که گاهی اشکهایمان را پشت نگاهمان می بینیم...اما...دیگر نه صدایی از پشت گوشی فریاد می زند که : شعری دارم و نه پیام ِ کوتاههای ِ بلند من برایت غزلی را تایپ می کنند!

    اینها را ما خودمان خواستیم...وَاِلّا می بینم که هر از گاهی که در سکوت نشسته ایم یکهو چند بیت پشت هم ردیف می کنی فی البداهه...اما نمی نویسیشان! چرایش را نمی دانم اما این روزها مدام یاد آن روز اولم! روز اولی که تو دم گوشم گفتی : تو با چشمهایت به من وحی می کنی...

     

    پیامبر عشق من ! کتابت از دستت افتاده ، برش دار تا پشت سرت قامت ببندم...تا سپیده ی صبح چیزی نمانده...

     

     

    " نغمه "

     

     

    + نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 11:27  توسط محمدمهدی نقی پور   | 
    © ROOH ROBA    &    Template By GREEN APPLE