اولین باری که دیدمش حرف و حدیث هایمان پشت پنجره دیدار معنا شد و زمان بی هیچ ترحمی ۳ سال انتظار را هر ثانیه هزار سال کش داد...
زمین قدمهایمان را شمرد.از ساعی تا ولیعصر ...از ولی عصر تا تجریش...از انقلاب تا گیشا... و سنگ فرش های پیاده روهای تهران معتاد قدم های پسر و دختر جوانی شدند که فقط پنجشنبه ها فرصت دیدار داشتند و فقط همین پنجشنبه ها بود که سریع تر از تمام زمان ها می گذشت و دوباره یک هفته فاصله هزار سال می شد...
تلخی هایش جای خودش را داشت و شیرینیش هم جای خودش را...شیطنت های عاشقانه مزه ی گس خرمالو را داشت.شیرینی که ترس تلخی را احساس می کرد...
اعتراف می کنم که هر روز که می گذشت بیشتر عاشقش شدم...و امروز پس از گذشت این سه سال و اکنون که دوماه از عروسی گذشته ...حتی ثانیه های اداره بودن را می شمارم تا باز به خانه بیایم و در که باز می شود صدای سلامش پرده های صوتی گوشم را از تمام بوق ها و فریادها و گفتگوهای این تهران خراب شده رها کند و بی اختیار میبوسمش و می گویم سلام...
شب ها کابوس یک سال تنها در خانه بودن را مرور می کنم و سردی همیشگی دست هایش آرامشی دارد که غزل های حافظ را آرامشی اینچنین است...
عروس غزل هایم نشسته روبرویم و شاید برای همین است که دل و دماغ غزل گفتنم نیست...مصداق یافته رویاهایم و دنیای غزل ها و واژه ها که سمت و سویشان خیال است گمشده در واقعیت شیرینی که کم از خیال ندارد...
بی پوشش و مست از شراب گیسوهاش زندگی را تجربه ای دیگرگونه می کنم و با هربار صدا زدن نامم جانی دوباره می گیرم...
سلام بانو...
کوچه باغ اقیانوس نگاهت را به روی آفتاب باز کن...
آفتاب تنها شاهدیست که همه چیز را به یاد می آورد...همه چیز من را...همه چیز تو را...همه چیز ما را...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:25 توسط محمدمهدی نقی پور
|