سلام...
تابلوی اول...
مادر بزرگ هم روزی خورشید بانوی مردی بود شاید...مردی که خورشید نخواست...اما ماهش بود...این را مطمئنم...مادر بزرگ که چهارشنبه رفت...به شهرمان برگشتیم...اولین بار برای عزا...دیگر نیاید چنین روزهایی...بابا موهایش کاملا سپید شد...انگار گوشه ای از جوانیش با مادرش پر زد...خدا نصیب هیچ کداممان نکند...
مادر بزرگ ...یادت گرامی...فاتحه ای نثار مادربزرگ ما و تمام مادربزرگان پر کشیده کنید ...اگر این متن را خواندید...
تابلوی دوم:
فقط تویی که همیشه تویی...این جمله اول و آخر من است...اولین آوازم و آخرین ترانه ام...تو همیشه تکی...همیشه در اوج...نگاه تنگ من تنها گوشه ای از عقاب وارگی پرواز تو را در خاطره ثبت می کند و همیشه کم می آورم از نگاه به بلندی حضور تو که با نور و گرمای خورشید گره می خورد و تاب چشم اشک آلود در خستگی عظمتت تمام می شود...گریه ...روبروی تویی که همیشه تویی...پرواز...تکثیر حضور تو در تمام آسمان...و پرنده معنای تکثیر تو...
خورشید بانو سلام...
یادگرفتم در مکتب عشق که با غم و خستگیت یکی شوم و در شادیت غرق باشم...یاد گرفتم عشق یعنی آنقدر نگاهت کنم تا بمیرم...اینقدر عاشقت شوم که حجابی نماند...من و تویی نباشد...عین هم شویم و یکی شویم...وقتی که راه می رویم تنها یک سایه بر گستره زمین حکومت کند و تنها یک نفس هوای سرد را بخارآلود کند...هیچ وقت اینقدر تو نبودم که حالا هستم...اینقدر نزدیک تر از خون به رگم...تویی یا منم این که آینه را با تصویرش می شکند؟...
غصه نخور... چرخ گردون از این نامردمی ها بسیار دارد...به عشقمان تکیه کن و پله ها را بالا برو...بیا...دستت را می گیرم...گرفتم...عشق شاید همین است...
خورشید بانو...
تمام سه نقطه های این متن تقدیم نگاه همیشه جاریت...
خورشید بانو...عشقمان مستدام...نهمین ماهگرد یکی شدنمان مبارک...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:35 توسط محمدمهدی نقی پور
|
ما را درون دايره غم كشيدهاند
در قطر اين جهان شب وماتم كشيدهاند
شايد براي حرمت جغرافياي عشق
اين غصه را به قصهي عالم كشيدهاند
شايد براي درك تو اي دلبر خدا
روح تو را به هستي آدم كشيدهاند
بيشك به يمن رايحهات اي بهار حسن
در متن اين جهان گل مريم كشيدهاند
تو اسم اعظمي و به دست فرشتگان
نام تو را به حلقهي خاتم كشيدهاند
نام تو را به اشك ،سلاطينِ آسمان
بر قامت كوير،به زمزم كشيدهاند
نام تو را به آب، به اين مايهي حيات
نام تورا به گريهي نمنم كشيدهاند
تا خالي از حيات نباشد رگ زمين
نام تو را بهانه مبرم كشيدهاند
در حسرت عزاي تو صبح ترانهرا
در چشمهاي برگ، به شبنم كشيدهاند
نام تو را به تار شعور و به پود حزن
بر جامهي سياه محرم كشيدهاند
تا در بهشت باورمان روز واقعهست
هر لحظه را شبيه جهنم كشيدهاند...
:غزل دوم
آمد ...،بهار، عطر تنش را به جان كشيد
لبخندهاش را تن اين آسمان كشيد
با چشمهاي دلبرياش ماند و بي قرار
صدها ستاره بر ضربان جهان كشيد
بر هرچه مانده بود كمي بغض هديه كرد
رنج هبوط آينه را در زمان كشيد
او مانده بود بين تمام پرندهها
پرهاي زخمي همه را بيگمان كشيد
با بوسههاي كودكيش پشت اين بهار
لبخند را به زخمي جان خزان كشيد
صد بوسه نذر ديدن باباش كرد و بعد
آن را براي آخر اين داستان كشيد
در ياد داشت كرب و بلا خانهشان نبود
تصوير تازهاي بغل "ميهمان" كشيد
وقت نماز ظهر كه شد تيرهاي بغض...
يك وانيكاد بر سر آن آستان كشيد
با بوي خون تازه عجين شد برادرش
يك قامت رشيد كنار "جوان" كشيد
اينجا قلم كنار تنش آتشي شد و
آتش زبانهاي به تن سايهبان كشيد
با آخرين زبانه كنار مسير عشق
يك آفتاب روي تن بينشان كشيد
چشمان خستهاش كه به بابا رسيد ...رفت
يك اشهد دوباره كنار اذان كشيد...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:41 توسط محمدمهدی نقی پور
|