خسرو هم رفت و با او همه خاطرت نسلمان از یک آقای بازیگر زنده به گور شد...دیشب باور نمی کردم و امروز هم منتظر بودم هیچ خبری نباشد...اما به عادت همیشه وقتی از جلوی دکه روزنامه فروشی سر طالقانی و ازدحام جمعیت عبور کردم ، سرم را جلو آوردم و صفحات روزنامه ها را دیدم...همه جا عكس او بود...نه به خاطر اينكه "هامون" را بازي كرده بود...نه به خاطر "خانه سبز" و "عاطفهههههه" گفتن هايش...نه به خاطر "روزي روزگاري و نقش متفاوتش" ...نه به خاطر "اتوبوس شب" و آخرين سيمرغش با همان راننده اتوبوس زيرپوش به تن...و حتي نه به خاطر صداي گيرايش و كشش اصوات و "ش"هايش و شايد هم نه به خاطر نگاه معصومش ،خسرو شكيبايي آخرين سكانس زندگيش را بازي كرده بود...سكانسي كه سهم همه ماست و بي دريغ بعضي ها مثل او آنقدر قشنگ بازي ميكنند كه همه به ياد اين ريتم و بازي گريه ميكنند...حتي غريبه ها...
بودنش خير بود...حتي اگر بازي هم نميكرد... همين كه "بود " خودش آرامشي بود و انتظار بازي مجددي...
زود بود خسرو خان...زود بود...
و یک ترانه:
پرواز كن پرنده، وقتي كه بيقراري
تو وسعت زمستون، فكر كدوم بهاري؟
دستا كه پينه بستس...قلبا همه شكستس
از اين همه غريبه، چشماي جاده خستس
نمي دونم براي،كدوم بهونه موندي؟
براي كي منتظر، شبو به صبح رسوندي؟
گذشتهها گذشته، قرار ما گذشته
هرچي كه بوده بين، پرندهها گذشته
تو اين همه رهگذر، دلم حسابي تنگه
دلي برام نمونده، هرچي كه مونده سنگه
بهارو دزدا بردن، بهار شناسا مردن
رنگين كمونو، ابرا، تو شب خسته خوردن
ميخوام پرنده باشم، بال و پري نمونده
تو اوج آسمونا، همسفري نمونده
چه سرنوشت شومي، تو قامت تگرگه
ميخواي شكوفه باشي؟ ... اول قصه مرگه
...
پرواز كن پرنده، وقتي كه بيقراري
تو وسعت زمستون، فكر كدوم بهاري
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:29 توسط محمدمهدی نقی پور
|
سلام...
۱-عزیزی نوشته بود که خوب میکنی میخواهی وبلاگت را تغییر دهی...زیاد از عشق و دوستت دارم می نوشتی...نمیدانست پوسته را می گویم و باطن هنوز همان است...یاد شعر شاملو افتادم:
"دهانت را می بویند...نکند گفته باشی دوستت دارم..." این شعر در مرتبه سوم تقدیم به توست ...به هر حال ببخش...هرکسی یک طور است...
۲- دختر دایی دنیا گفته بود پس تا دو ماه دیگر خبری نیست؟...مرتبه دوم این شعر تقدیم شما...
اول و آخر و ظاهر و باطن - این شعر برای همه لحظه های دو دلی دلدادگیمان به تو تقدیم شد...تمام مرتبه هایش پشت قباله عشقم به تو...
وقتي آماج نگاهت گاهگاهي ميشود
رقص موزون كلامم اشتباهي ميشود
گاهگاهي در كوير آرزوهاي دلم
هرچه ميخواهم برايت ... آن نخواهي ميشود
گاهگاهي در تلاطمهاي اسطرلاب عشق
ذرهي ناچيز دريا شاهماهي ميشود
گاهگاهي "فكر رفتن را نكرده" ميرود
گاهگاهي با نداي عشق راهي ميشود
گاهگاهي "مست معصوميت آيينهها"
ساكن خواب شبآلود تباهي ميشود
گاهگاهي من به فكر ما شدن ميافتد و
راه صد ساله به يك ساعت دوراهي ميشود
گاهگاهي فكر ميكردم تمام من تويي
گاهگاهي دل اسير فكر واهي ميشود
گرچه شايد باز از فردا هوا ابري شود
بيشك از امروز هر چيزي بخواهي ميشود...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:4 توسط محمدمهدی نقی پور
|