تبليغاتX
روح ربا
  •  زورق کاغذی... 
    سلام

    ظهر جمعه آبستن اتفاقاتی بود که هیچوقت فراموش نخواهم کرد:
    پیاده رو...دارم میروم...مردی را میبینم با قفسی در دست...نگاه می کنم...قفس پر از گنجشک است...می گویم چه کسی میخواهد گنجشک بخرد؟از کی تا حالا گنجشک ها را در قفس نگه می دارند؟...میپرسم گنجشگ است؟...می گوید :آری...می گویم دانه ای چند؟...می گوید دانه ای ۶۰۰ تومان...دو سه متری دور می شوم...فروشنده به زنی می گوید:نیت کن، آزاد کن...دلم می ریزد...اینطوری نگاهش نکرده بودم...فکرم همه جا رفته بود جز اینجا...قفل می شوم...به همه چیز فکر می کنم جز اینکه مردم از چه چیزهایی پول در می آورند...اشک در چشم هایم جمع می شود...کاش داشتم و تمامشان را آزاد می کردم...یکی می خرم...فروشنده دست می کند داخل قفس...یکی را جدا می کند و کف دستم می گذارد...قلبش خیلی تند می زند...طاقت نمی آورم...ولش می کنم...با چه سرعتی پرواز می کند خدای من!...چه حس قشنگیست آزادی...چه حس قشنگیست آزاد کردن یک زندانی...شاید دعایم کند...

    سوار تاکسی می شوم...یک صدای قدیمی...جذاب و دلربا...ضبط ماشین:

    میزدم پرسه ببینم چه چیزی خوبه برامون

    هرچی لبخنده خریدم واسه روز گریه هامون

    یه عالم رنگ بنفشه...دو ،سه آواز قناری

    یه سبد عمر دوباره...دو ،سه تا روز بهاری

    یه زلال ترد و نازک واسه تو سینه تپیدن

    یه قلم مو که یه روزی ناز چشماتو کشیدن

    یه وجب از آسمونی که به یاد تو میباره

    اوج اون پرنده ای که داره اسمتو میاره

    یه نسیم پاک و تازه که تو رو برام بیاره

    یعنی یه ماه تمومو واسه ی شبام بیاره

    یه زلال ترد و نازک واسه تو سینه تپیدن

    یه قلم مو که یه روزی ناز چشماتو کشیدن

    اینا بسه واسه موندن واسه ی دوباره خوندن

    زورق کاغذیمونو تو دل حادثه روندن

    ---

    گشتم...ترانه سرایش را پیدا نکردم...

    یا علی...التماس دعا

    + نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:31  توسط محمدمهدی نقی پور  
  •  در رثای... 
    باورت نمی کنم...هنوز باورت نمی کنم...با اینکه گاهی از کنارم رد می شوی و تمام تنم می لرزد...هنوز هم باورت نمی کنم.
    گوش هایم را می گیرم...تا نبینم
    چشم هایم را می گیرم تا نشنوم
    وقتی می آیی تمام حس هایم به هم می ریزد...لال می شوم...کر می شوم...هذیان می گویم...
    اما تو کاری نداری...بی هیچ حرف و حدیثی...بی هیچ بهانه ای...بی هیچ گلایه ای...بی هیچ تردیدی...اخرش حرف حرف توست...به اذن او که تمام جهان بر روی یک کرشمه اش می گردد...
    میدانم یک روز تمام روزنه ها را می بندم...تمام شعرهایی که درباره تو سروده شده را می خوانم...تمام گلایه هایی که از بودن تو جوشیده را ورق می زنم...سعی می کنم موهایم را رنگ بزنم...سعی می کنم ورزش کنم...سعی می کنم به خودم برسم که تو نیایی ...اما می آیی...هرچقدر که تلاش بیهوده کنم...هرچقدر که درهای خانه ام را به رویت ببندم...هرچقدر غذایم را متعادل کنم...هر چقدر...کمتر ...
    آنقدر بی صدا می آیی و میبری که مطمئنا تمامی کسانی که در کنار من آرمیده اند از این اتفاق عظیم حتی پلکی هم به هم نمی زنند.
    مهمان ناخوانده تمام وارثان آدم...
    خبر محتوم جریان سیال زندگی...
    امیدوارم روزی که می آیی... خودم...بی هیچ زجری..بی هیچ ذلتی...بی هیچ واهمه ای... لباس نو بپوشم...موهایم را شانه بزنم...ریش هایم را به سبک خودم بتراشم و منتظرت بمانم...
    امیدوارم خبر عظیم آمدنت اطرافیانم را به هم نریزد...هرچند هرچقدر باشکوه تر بدرقه مان کنند بیشتر خوشحال می شویم...

    نامم تقدیم تو باد...تو "روح ربا"یی نه من...و هیچ خبری را به کوتاهی و رسایی این واقعه نشنیده ام...

    تلفن زنگ می زند...
    -بله
    - نرگس بانو هم مرد...

    مرگ...این نوشته در رثای توست...

    همسرم...درگذشت مادربزرگت...نرسیده به چهلم پدر بزرگت...تسلیتی دوچندان دارد...
    عجب حکایتیست این آدم...خدا بیامرزدش...

    + نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:19  توسط محمدمهدی نقی پور  
  •   
    سلام...

    ضمایم وبلاگ به روز شد.

    عرض شود که از تاخیری که در بروز کردن وبلاگ پیش آمد عذر میخواهم...
    عزای پدر بزرگ همسرم (خدایش بیامرزاد)...یک شک تحصیلی و سوم و هفتم و یک مهمانی مانع شد که بیایم و بنویسم...بگذریم...فعلا از غزل خبری نیست و تک بیت ها را به انزوای مغز میرانم تا وقتش برسد...آخر هر چیزی که همینطوری ور نمی آید...کار دارد!!!!! (فکرتان جای بد نرود)به خصوص شعر و غزل ...خیلی بخواهی فوری با این مقوله برخورد کنی میشود این ترانه ها و غزل های بند تمبانی: "شعر و غزل نمیتونه وصفت کنه...هرچی بگم نمی تونه درکت کنه...من که برات میمیرم..."الی آخر...آدم حتی حیفش می آید با بعضی از اینها در عروسی هم برقصد...نمی دانم...سلیقه ما خیلی در پیت است یا سلیقه بعضی از ملت که چه اراجیفی را در اوج ترافیک با صدای بلند بلندگوهای بزرگ ماشینشان با ذهن عمومی جامعه تقسیم می کنند.
    این یک...

    مسئله بعدی این است که امروز که آمدیم اداره دیدم صفحات اینترنت بالا نمی آید...تعجب کردیم...گفتیم چه شده؟ زنگی زدیم به انفورماتیک که حمید عزیز گفت همه ملت همزمان دارند اینترنت مصرف می کنند و مسئله دیگری در کار نیست.تعجب  کردیم که چه خبر می تواند باشد که همه ملت آن هم همزمان...خلاصه...صفحه اصلی یاهو که به زور بالا آمد تیتری خودنمایی کرد:

    'Karolina Kurkova Dubbed 'Sexiest Woman In The World
    عکسشو میتونین در قسمت عکس هفته ببینید...البته 16+

    فهمیدم که بله...یه خانم بنده خدایی شده سکسی ترین زن سال...این بشر دنیال چه چیزهایی میگردد...میایند و مسابقه میگذارند...( لحن ساده تر می شود): تو بوق و کرنا میکنن...نظر سنجی میذارن...یکی رو انتخاب میکنن...بعد راهی کاواره ها و دیسکوها میکننش...میشه نقل مجالس مردم...بعد پولدارا برای هر شب ۱۰۰۰۰۰ دلار میدن تا این خانم رو داشته باشن...که چی؟اینم یه فیلم دیگست...اصولا به حاشیه بردن افکار عمومی با هر وسیله ای راه مهمیه برای اینکه مردم رو از مسائل اصلی جامعه منحرف کنند و این رو سیاستمداران خوب میدانند.توجه به نشریات زرد به خصوص در غرب و توجه به ستاره ها یکی از مهم ترین عوامل انحراف فکر بشر است.
    اینم دو...

    سوم اینکه تو این هفته خیلی فکر کردم...دیدم نمی شه...آخه مگه ممکنه...تو عصر تکنولوژی و ماهواره و اینا که از اون بالا آدم رو تو خونش میبینن...چطور ممکنه چند تا دزد دریایی به سبک قرون وسطی بیان و در خلیج عدن و سواحل سومالی در سال اخیر 83 تا کشتی بدزدن که 2 تاش هم ایرانی بوده و کسی نتونه پیداشون کنه...اخه مگه میشه...مگه ممکنه...نه...اینم بازیه...بگذریم...

    یاعلی...التماس دعا

    + نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:34  توسط محمدمهدی نقی پور  
    © ROOH ROBA    &    Template By GREEN APPLE